حمد الله مستوفى قزوينى
221
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
زن و كودكانمان به هنگامِ جنگ * كنند يارى از بام و كوچه به سنگ 4670 بدانديش گردد زبون بىگمان * بود دستِ ما بر عدُو آن زمان كه تا هست اين شهر ما هيچكس * نديدهست بر وى به كين دسترس نيامد سپاهى بدين جايگاه * كه نَه روز بر وى ز ما شد سياه وگر زآنكه ز اينجا سوى كارزار * شويم ، اندر آن گردد اين كارزار فزون باشد ز ما سپاهِ عدو * درآرند از ما بسى خُون به جُو 4675 كز اين شهر « 1 » لشكر سهباره هزار * نشايد برون برد تا كارزار » نبى را موافق نمود اين سَخُن * به پاسخ براينگونه افگند بُن كه : « من دوش در خواب ديدم چنان * پر از رخنه شد تيغِ من ناگهان زره بود پيشم نهاده يكى * در او كردمى دست خود اندكى همانا مدينه بود آن زره * كز او دشمن از ما نيايد فِرِه » « 2 » 4680 اگرچه در اين كار آن پيرمرد * ز دانش بزرگانه تدبير كرد ( 103 ) و ليكن جوانانِ اسلاميان * چو عثمانِ عفّان و ديگر مهان كه در بَدر حاضر نبودند هيچ * دگرگونه كردند راىِ پسيچ چنين گفت هريك : « هر آن كو به شهر * نشيند ، دهد دشمنش زهرِ قهر كدامين سپاهى به خانه نشست * كه بر وى عدُو را نديدند دست « 3 » 4685 ز بيشىّ خصم « 4 » و مكّى سپاه * چه ترسيم چون هست ياور إله به گفتار پيرى منافق چرا * كسى خوار گيرند كار غزا به زودى به لشكر برون شو كه ما * نماييم چون بَدْر روزى ترا » نبى گفت : « شايد چو فردا نماز * به جمعه گزارم شوم رزمساز » دگر روز چون كرد سيّد نماز * سلاحش بپوشيد و شد رزمساز 4690 بناخواه « 5 » آمد برون مصطفى * به دو هركسى گفت ك « اى رهنما اگر بر دلت هست رفتن گران * بمان تا كه فرمان بريمت درآن »
--> ( 1 ) ( ب 4675 ) . در اصل : كرين شهر . ( 2 ) ( ب 4679 ) . كذا فى الاصل . ظاهرا : « نيابد فره » هم مىتواند باشد ، يعنى « برترى نيابد » . ( 3 ) ( ب 4684 ) . شايد هم : « نديديد دست » ، كه هر دو صورت محتمل است . ( 4 ) ( ب 4685 ) . در اصل : ر ؟ ؟ ؟ ى خصم . ( 5 ) ( ب 4690 ) . در اصل : بناخواه ؛ بناخواه - به اكراه .